مجو آسایش از دل تا مرادی در نظر دارد


که نخل ایمن نباشد از تزلزل تا ثمر دارد

ز ابراهیم ادهم پرس قدر ملک درویشی


که طوفان دیده از آسایش ساحل خبر دارد

نگردد سد راه عاشقان دنیا و اسبابش


که پیش صف رساند خویش را هر کس جگر دارد

ندارد دیده کوتاه بینان ناخن کاوش


وگرنه در گره هر قطره دریای گهر دارد

مهیای فنا را از علایق نیست پروایی


نیندیشد زخار آن کس که دامن بر کمر دارد

ندیدم روز خوش تا رفت دامان دل از دستم


که در غربت بود هر کس عزیزی در سفر دارد

نگیرد هشت جنت جای جانان را، که خون گرید


اگر یعقوب غیر از ماه کنعان ده پسر دارد

زفکر عاقبت یک دم دلش فارغ نمی گردد


کجا در خاطر صائب غم دنیا گذر دارد؟